خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه
خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه
سلام گل من امروز یه روز خیلی خیلی بد بود برام
از صبح پا شدم دیدم بینیت خس خس میکنه چند روز بود
اینطوری بود... دیدم داری اذیت میشی گفتم برات قطره بینیتو
بریزم....
واااااااااای کاش دستم میشکستو نمیرفتم سراغ قطره
لعنتی....
تو تو حالت خواب و بیداری بودی تا برات قطره و ریختمووووو
یهو چشات از حدقه داشت میزد بیرون...
نفس نمیتونستی بکشی...
فقط جیغ میزدی. منم که همیشه از این بابتا میترسیدم نکنه یه
وقت تنهام یه اتفاقی بیوفته من دست تنها باید چیکار کنم...
خلاصه بلندت کردمو چند بار زدم پشتت دیدم نهههههه....
کبود شدی و نمیتونی نفس بکشی سریع به چند ثانیه هم
نکشیده بود که زنگ زدم به بابایی دیدم نههههههه نمیتونم صبر
کنم تا بابا جواب بده...
سراسیمه دویدم تو راه پله و رفتم طبقه پایین خونه خانم
کولاییان و درو میکوبیدماااااا......
بیچاره آسیه خانم سراسیمه صدای جیغ و گریه تو رو شنیده
بود در و باز کردو منم با گریه میگفتم توروخدا زنگ بزنین فرزین
بچه داره خفه میشه...
داشتم سکته میکردمااااااا...
بعد آسیه خانم تو رو سرو ته کرد و چند بار زد به پشتت و یه پیز
مثه خلط از گلوت اومد بیرون...
بهم گف سرماخوردس بچه؟
گفتم نهههههه... گف چی شده گفتم والا هیچی من بهش قطره
بینی دادم یهووووو اینطوری شد....
خلاصه اون روز از شانسه من بود خانم کولاییان خونه باشه
چون اکثرا نیس خونه...
و اون روز چندتایی خانم مهمان داشت که مهمونا هی پشته
هم بهم میگفتن خانم بچت داره خفه میشه یه کاری کن
منم که انقققققققد ترسیده بودم دستام میلرزید نمیتونستم
شماره باباییو بگیرم 

حالام که گرفتم اشغال میزد...
نگو من از بالا زنگ زدم تلفن و روشن رها کرده بودم رفتم اینم
نگران بود داش زنگ میزد خونه....
حالا منم از یه شماره غریبه داشتم زنگ میزدم
خلاصه بابای ج داد و من گفتم بدو بیا بچه داره خفه
میشهههههه...
اونم نگو دیده از یه شماره غریبه دارم زنگ میزنم به قول
خودش فهمید قضیه جدیه و میگف پلیسی دست رو بوق و
چراغ سراسیمه اومدم سمت خونه....
خالا من که زنگ زدم به بابایی دیگه فرصتی نبود آسیه گف بچه
داره خفه میشه نمیشه صبر کرد ببریمش درمونگاه؟؟
منم گفتم اررررررررررررررررررره ببریم خدایاااااا
توی این فاصله تا من برگردم طبقه بالا مانتو و کلید وبگیرم
برگشتم پایین همش 20 ثانیه هم نشده بود دیدم مهمونا میگن
برو بچه دیگه نفسش نیومد آسیه برد.....
وااااااااااااااای چه لحظه های بدی بود خدایاااااااااااااااا
منم بدو تو راه پله ها و از خونه زدم بیرون دیدم انتهای کوچه
آسیه داره با تو توی بغلش میدوعه....
منم با همون پیرهن تو خونه و مانتو جلو بازو بی روسری پشته
سرررررررش....
وااااااااااای همه امیدمو داشتم از دس میدادم .....
خلاصه اون میدویید منم پشتش تا رسیدم وسط خیابونو جلوی
یه ماشین و گرفتم و سوار شدیم رفتیم همین درمونگاه امام
حسین که 500 متری خونمونه......
بیچاره راننده هم دید اوضاع ما خیلی داغونه کرایه نگرفته
رفت...
مام دوویدیم تو درمونگاه و سراسیمه بچه و دادیم بهشون
اونام خیر ندیده ها خیلی خونسرررررررد گه خانم هول نشین
چیزی نیس....
خلاصه ساکشنو کردن تو حلقتو بینیتو تمیز کردن و تو همچنان
گریههههههههههههه میکردی....
الهی بمیرم برات که انققققققد اذیت شدی مامانی...
تازه وقتی اون چیز کوفتی که تو حلقتو بینیت بود کشیدن بیرون
تو آرامش پیدا کردی...
وااااااااااای خدا تو رو دوباره بهم داد عزیززززززززم
خدا ایشالله آسیه خانومو عمر با عزت بده اگه اون نبود اصن
معلوم نبود چی میشد.....
من که تنها هیییییییچ کاری نمتونستم بکنم......
توی این فاصله هم بابایی اومده بود رفته بود خونه دید ما
نیستیم زنگ زد گفتم درمونگاهییم اومد اونجا ولی تو دیگه خب
شده بودی.....
ولی به هر حااااال خییییییلی روز بدی بود......
تا شب هیچ صحنه ای از اون حالتات که جیغ میزدی و
نمیتونستی نفس بگیریو چشات در میومد از جلو چشام
نمیرف....
هووووووووووف خدایااااااااااااااا شکررررت.....
امروز 26 خـــــــــرداد سال 92 بود......


خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه
